افسانه جومونگ به پايان رسيد و بينندگان بسيار خود را از شر دنبال كردن ماجرا راحت نمود.
افسانه اي كه چندان هم افسانه نيست.
حكايت فيلم اگر چه شباهت كامل با آنچه اسراييل غاصبش مي خوانند نداشت اما بي شباهت با آن هم نبود.
قومي زجر كشيده و پراكنده در سرزمين هايي پهناور براي رهايي از رنج و درد به مبارزه براي تشكيل
حكومت در سرزمين آبا و اجدادي خود مي پردازد.قومي كه خود را برگزيده خداوند مي داند و براي
دشمنان خود عذاب آسماني نازل مي كند.اگر چه در جنگ هايي كه در فيلم رخ مي داد از سربازان به
تهديد سرباز شده و زنان و كودكان و صحنه هاي خونبار و متاثر كننده جنگي واقعي خبري نبود و
مرگ هاي آن راحت وسريع و بي هيچ جان كندني رخ مي داد ؛ اما در آن قوم برگزيده با كشف سلاح
فولادي و بمب هاي دود زا و آتش زا جنگي نابرابر را با اقوام ديگر سرزمين ها رقم ميزد.
اين جنگ بر عليه همه كساني بود كه درسرزمين پدري قوم برگزيده سكني گزيده باشند و تنها جايي
كه مورد حمله واقع نشد ، سرزميني بود كه رهبران قوم در آن رشد يافته بودند.جنگي كه در پايان
فيلم هم با فرمان حمله پايان نپذيرفت.
آنچه ماند جعبه اي جادويي است كه مي تواند ملتي را به پاي خود بكشاند و كار برخي را به آنجا برساند
كه براي سلامت يافتن و پيدا شدن و ... بازيگر فيلمي به نذر و نيازو پخت آش نذري بپردازند.جعبه اي
كه مي تواند با محتواي بي ارزشش هر كجي را راست و هر باطلي را حق بنماياند و مردمي افسانه اي
را جادو كند تا همزمان كه براي بازيگر فيلمي هورا مي كشند خواستار محو بازيگر دنياي واقعي شوند
بي آنكه تناقضي در تفكر و رفتار خود ببينند و سوالي كوچك از خود بپرسند.
و عشق پیمانی است
که نان ؛ شادی ؛ پویش و سرشاری را
میان ما و دیگران تقسیم کند
دوست عزيزمان جعفر ابراهيمي از اعضاي كانون صنفي معلمان
صبح چهارشنبه (20 خرداد) بازداشت شد.
بدبختی انسانهای فقیر این است که به جای حقشان به لقمه نانی راضیند
و بیچارگی یک ملت در این است که به جای محاکمه به مناظره ای دلخوشند.
سي هزار متري.تاكسي ترمز مي كند.دوباره مي گويد سي هزار متري.
مي شنود سوار شو.مي گويد دستم خاليست برادر.مي شنود سوار شو.
و در تمام مسير نگاه هرزه راننده تاكسي است كه او را مي پايد.
حال آدمي از هر چه واژه آرمان و عدالت و سوسياليزم و كمونيسم و
همه ايسم ها بهم مي خورد جايي كه نداري معنايش هرزگي تعبير مي شود.
به شوخي با ته مايه جدي ميگم:
عشق يعني زير باران تر شدن زن گرفتن ؛ بينهايت خر شدن
زندگي بي زن نباشد جز خوشي زن گرفتي باش فكر خود كشي
ميگه :
از من آزرده مشو ؛ ميرم از خانه ي تو قبل رفتن تو بدان عاشق و بي تقصيرم
تو اگر خسته اي از دست دلم؛حرفي نيست امر كن تا كه بميرم ؛ به خدا ميميرم
بعضـــــي آدميــــان انتخــــاب مي كننــــد بي آنكــــه دليلي بياورنــــد و
بعضـــي ديـــگر اول انتخــــاب مي كننــــد و بعــــد براي آنچــــه انتخـــاب كرده انـــد
دليل مي تراشنــــد.
خوني خشكيده سوراخهاي دماغ و اطراف دماغش را پوشانده است.ژاكتي چركي و
كتي رنگ و رو رفته دارد و كاسه اي زير بغلش است.آب چاه تلخ ؛ اين دهكوره ي
كويري زالو دارد و همه اين زخم صورتها حاصل همين زالوهاست.تنها سهمشان
از بهداشت همين بازديد يك روز در هفته است ؛ كه بيشتر از آنكه بهداشت باشد توزيع هفتگي
داروست.پيرمرد با كاسه زير بغلش آموكسي سيلين مي خواهد.دكتر از انجام خواسته اش
سرباز مي زند و او كاسه اش را دست به دست مي كند و دست بر نمي دارد.دكتر كوتاه مي آيد.
هيچ داروي ديگري نمي برد.سهم او از بهداشت و شايد هم از زندگي همين سه شنبه هاست
كه ناني را كه ديگران به او مي دهند ؛ درون كاسه زير بغلش در شربت آموكسي سيلين
تليت مي كند و مي خورد.
باز هم روز معلم آمد
باز هم شيطنت شاگردان
باز همدردي اين بي دردان :
كه معلم جاي در قله ايمان دارد
كه معلم جاي در روضه رضوان دارد
و يكي نيست بپرسد آيا سفره اش نان دارد ؟
ترس از دكتر و درمان دارد ؟
گر چه نان ارزان نيست ؛ درد ما از نان نيست
درد ما فاتحه ايست كه سياستمردان بر سر حرمتمان مي خوانند
و چنين كوچكمان مي دانند .
توي تك و توك پيامهايي كه به مناسبت روز معلم برام اومد اين يكي حرف دلم بود.
سرم گيج مي خورد. به خود كه مي آيم ميبينم در نقطه اي خيره مانده ام . يادم نمي آيد
در چه فكر و خيالي بودم . دلم نمي خواهد بشنوم . همه را قبلا شنيده ام .
هر بار كه اينجا بوده ام . مثل هميشه انگشت اتهام به سوي من است .
ميگويند : نوآوري ؛ سي روش تدريس در يكسال به جاي يك روش تدريس در سي
سال ؛ انگيزش . كسي نپرسيد تا بگويم : تنها دليل زيستنم بي انگيزگي براي مرگ است.
دلم مي خواهد بالا بياورم . روي ميز ؛ جلو چشم همه . با آن بازي كنم .
ليوان چايم را در ميان آن بگذارم . مي بلعم . هرآنچه جلو رويم است . مثل گوسفند .
پايان جلسه . همهمه صلوات .
آدمــــي در فريب خــــود مهـــــارتي نبوغ آســــا دارد
و اعتمـــــاد به چنين نــــا بغــه اي كودنــــــي است.
شک نقطه مقابل ایمان است : پنداری بیهوده.
نقطه مقابل ایمان عقل است.
می گوید خدا صد برابر عوضت دهد. از خودم می پرسم چگونه است که خدا
صد برابر به من می دهد و آنچه او می خواهد نمی دهد. اشک میریزد.
دلم نمی سوزد چه :
اگر حکایتش راست بود ؛ چرا نبخشیده که صد برابر بگیرد.
صادق ترین آدمـــــــها بیشتـــــــرین و بزرگتـــــرین دروغهــــــا
را به خــــــود می گوینــــــد و دروغگوترین آنــــان به دیگران.
لذتـــــی که در بخشــش هست در انتقــــــام نیست : چـــــــه کسی این دو را
با هم تجربه نموده است که به برتــــــری یکی بر دیگری حـــــــکم می راند.
بنا بر گفته های پیشین طبقه زن در جامعه ایران نه امنیت قانونی دارد و نه امنیت اجتماعی و در مورد امنیت اجتماعی درگیر هر دو مدل دیکتاتوری جان لاک است.اما تلقی روشنفکری از زن نیز به همان اندازه آزار دهنده است.روشنفکران خواستار برابری حقوق زن و مرد هستند.این برابری در مورد امنیت(به خصوص امنیت اجتماعی) نمی تواند برای زن کارآمد باشد.اکثر زنان توانایی مقابله با عدم امنیت ایجاد شده برای خود را ندارند و هزینه این عدم امنیت برای یک زن بسیار بیشتر از مرد است.زنی که مورد تجاوز واقع می شود ؛ هر چند همه بر بیگناهی او اقرار دارند اما این اوست که در نهایت باید عواقب سخت آنرا تحمل کندو یا زنی که در خیابان مورد تعرض قرار می گیرد ؛ (که در ایران به صورت یک بحران برای زنان و یک شوخی برای مردان در آمده است) قدرت دفاع از خود را نخواهد داشت.در مورد امنیت باید بپذیریم قوانین سخت تر و محکم تری در دفاع از زنان باید وجود داشته باشد.
از سوی دیگر این برابری حقوق تلقی نادرست یکسان بودن زن و مرد را در ذهن تداعی میکند ؛ که این امر سبب تعریف هویت جدید و غلط برای زنان می شود و این هویت نیز از سمت روشنفکران زن نیز دامن زده می شود.زن با مرد متفاوت است و این تفاوت نه یک تفاوت فیزیکی بلکه یک تفاوت همه جانبه است.تفاوت در نحوه تفکر و اولویتهای زندگی و برخورد مسایل چنان عمیق و پیچیده است که گهگاه خود زنان نیز از تجزیه و تحلیل خود وا می مانند.زن باید زن بودن خود را بپذیرد و هویت خود را بر مبنای آن تعریف نماید و مرد نیز باید زن را همانگونه که هست بپذیرد.همه آنچه در مورد زنان از سوی مردان گفته می شود هویت و تعریف زن است.آنچه عجیب می نماید وجود این ویژگیها نیست بلکه عجیب زنانی هستند که برای برابری مرد می شوند.
طبقه زن در ایران به جز مهریه هیچ حق دیگری ندارد.در قانون جایگاهی برای طبقه او وجود ندارد.از این امر می توانیم بگذریم زیرا همه ما نقش خود را در تبیین آن بی اثر می دانیم و ادعا نماییم این قانون را قبول نداریم(ادعا : برای آنکه به مرحله عمل نرسیده است).اما در اجتماع نیز وضع به همین منوال است.
زن در گذشته همواره به خاطر نیروی بدنی ضعیف تر مجبور بوده در مقابل طبیعت خشن زندگی به مرد پناه برد.تامین معاش او و به یک معنی زنده ماندنش وابسته به جلب نظر مردی بوده است.امنیت او در گرو این بوده است که نظر مردی را جلب نماید و هیچگاه خود را از این نظر محروم نکند.این احساس ناامنی همواره و بطور مداوم همراه زن بوده است.
این امر نه در دوره های غار نشینی که تا چند دهه پیش حتی در جوامع مدرن اروپایی به همین منوال بوده است.بر اثر این سابقه طولانی ؛ امنیت برای او بصورت یک نیاز شدیدتر نسبت به مردان در آمده که نه تنها در ابتدای زندگی به دنبال آن است ؛ بلکه در طول زندگی نیز آنرا طلب می نماید.با کوچکترین احساس ناامنی به شدت واکنش نشان می دهد و به طور مداوم می خواهد مطمئن شود برای مردش خواستنی است.او عشق و برقراری رابطه را در اولین اولویتهای زندگیش جای می دهد.این اولویتها آنقدر برای او(زن نرمال) مهم هستند که هر چیزی که باعث عدم تامین این دو شود (حتی اگر کار کردن باشد) باعث بر هم زدن احساس آرامش او می شود.
از سوی دیگر دیکتاتوری تفکرات اجتماعی اکثریت قدرتمند که جان لاک آنرا بدترین نوع دیکتاتوری می داند باعث بی هویتی یا هویت غیر واقعی برای زن و مرد شده است.این امر را می توان هم در جوامع سنتی ایران و هم جوامع به ظاهر مدرن آن دید.در جوامع سنتی زن باید نجیب (بخوانید چادری)باشد و در جوامع مدرن زن باید امروزی و روشنفکر(بخوانید تابع مد)باشد.در هر صورت زن باید خودش نباشد بلکه آنچه مرد می خواهد باشد.
از این دیکتاتوری اعتقادات مسخره خود مرد هم در امان نمانده است. مرد به جای پناه بردن به اثبات بودن خودش و خودش بودن به داشتنهایش پناه می برد و زن که داشتنی برایش در کار نیست ؛ قبل از ازدواج به نمودن(خود نمایی) و بعد از ازدواج به داشتنهای مردش پناه می برد.این خود نبودن را در جوامع سنتی می توان به صورت پوشش چادر ؛ سنگین بودن ؛ نخندیدن ؛ چیزی خوردن در پناه چادر و ... دید و در جوامع به ظاهر مدرن آنرا به صورت آرایشهای آنچنانی و لباسهای مد روز و نمایش روشنفکری و ... دید.دامنه این بی هویتی ناشی از تفکرات مردانه ؛ بیشتر از زنان گریبان خود مردان (به خصوص تیپ روشنفکر آنان) را گرفته است.تفکری که خودخواهانه به بررسی زن در تفکری مرد مابانه می پردازد.حتی تفکرات روشنفکری خود را در قالبی مردانه برای زنان ارائه می دهد.این طرز نگاه مخصوصا در س-ک-س حالت ریشخند کننده ای پیدا کرده است.سنتی ها معتقدند زن باید تمکین کند و مدرنها می گویند زن مجاز است تمکین نکند ؛ اما مرد ممکن است خیانت کند(زن همان تمکین کند راحتتر است).در حالتی مسخره تر زن باید برای س-ک-س هدفمند مرد(تنها هدف از سکس رسیدن به نقطه ارضا است) آموزش ببیند که مثلا س-ک-س دهانی بدهد و ... اما مرد می تواند همانگونه که تا کنون بوده مردانه فکر کند و برای زن تصمیم بگیرد که چگونه لذت ببرد.
حال که زن برای اندکی امنیت باید اینهمه بازی کندآیا برای این بازی تعدادی سکه چیز زیادی است.
ادامه دارد...
مارکس در تحلیل طبقاتی خود در مورد کارگران به این نتیجه می رسد که کارگر معمولی فاقد سرمایه است بنابراین مجبور است کار خود و بین سان به یک معنی خود را به عنوان بک کالا بفروشد.
اگر جمعیت زنان را به عنوان یک طبقه در نظر بگیریم(منظور من زن ایرانی است)؛ دیکتاتوری اکثریت قدرتمند، او را فاقد فکر و توانایی کار کردن و هر چیز دیگری در برابر خود می داند و کار مفید این طبقه را توانایی جنسی آن می داند.بنابراین تجربه این طبقه تفکری طبقاتی را برای او شکل داده که آنچه او را برای مرد خواستنی کرده است نیاز جنسی طبقه مقابل اوست.
این طبقه که بیشتر کارگران س-ک-س را می مانند ؛ طبق نظریه ارزش اضافی مارکس در پی آن می شوند تا ارزش واقعی خود را طلب کنند.برای آن که بتوانند ارزش کالای خود(مهریه) را بالا ببرند ناچارند ؛ آنچه را مورد پسند و نظر اکثریت قدرتمند است را حداقل به صورت ظاهری رعایت نمایند ؛ حتی اگر این خواسته منجر به سرکوب خواسته های جنسی و دیگر عقاید آنان شود.
حال که این طبقه قرار است خریداری شود ؛ آنهم به عنوان یک کالای س-ک-س-ی (حق تمکین که در آن زن باید در امور جنسی مطیع مرد باشد)چرا خود را ارزان بفروشد.
جان لاک در عقاید سیاسی خود دو نوع دیکتاتوری را شکل گرفته در درون دموکراسی می داند.نوع اول نفوذ تفکرات اکثریت در قانون برای محدود کردن اقلیت می باشد و نوع دوم عقاید اکثریت که باعث محدودیت برای گروههای خاص می گردد.اگر به این دو عدم وجود دموکراسی در جامعه خودمان را اضافه نماییم ؛ طبقه زن اضافه بر آنکه در قانون جایگاه مناسبی برای احساس امنیت ندارد ؛ در اجتماعی که در آن به سر می برد هویت مناسبی نیز برای خود پیدا نمی کند.
ادامه دارد...
در تنهایی نام دوست را بر کسان می نهیم.
اما از میان آنان تنها کسانی که دست کم امیدی در وجود
آدمی بر می انگیزند شایسته این نامند.
روبرویم نشست.سرش پایین بود.خیلی پیش شکسته بود.باز هم شکست.من هم شکستم.گریه کردیم ؛ من همه حرفهای نگفته ام را و او همه دردهای نگفته اش را.چیزی نگفت.اشک می ریخت واشکهایش از نوک دماغش می چکید.من شکستم.سکوت را "خود کشی کن ؛ زندگی آنرا که سر پاست می شکند ؛ تو را که شکسته ای خرد می کند." گریه می کرد.گفت کرده ام.می دانستم.پیش از این هم گفته بودم.او هم قرص خورده بود.سه بار ؛ اما چیزی نشد.گفتم شاید این بار اثر کند.
می سوخت.از خودش ؛ از راهی که رفته.می سوختم.از دیدنش ؛ از شکستنش؛از خرد شدنش.می دانست نمی تواند.حتی باور هم نداشت که بتواند.
گفت: می روم ؛ برای همیشه.قبلا هم گفته بود.نمی تواند.می دانم دلش توانایی کندن ندارد ؛ شاید هم جراتش را.نه جرات رفتن را و نه جرات زندگی کردن را.آرزو می کنم برود یا برگردد.برگشتن را نمی تواند.برود.به هر شکلی که می رود.فقط برود.
خـــــود فریبی نتیجه حقیقتی است که آدمـــــــی
توان و تحمــــــل باور آن را ندارد.
دعوت به جلسه بود و بعد از آن هم شام.جلسه با سخنرانی معاون اداره که هر سال طبق مرسوم در اولین جلسه شرکت می کرد شروع شد.از خستگی ناشی از حضور در چندین جلسه از صبح تا حال گفت و بعد به آموزش هنجارها و ارزش ها در کلاسهای درس پرداخت و کوتاهی از آن را گناهی نابخشودنی که نان حرام به خانه آدمی می آورد دانست.اما نگفت ؛ معلمی که امروز به خاطر فقرش خود هنجارهایش را زیر پا می گذارد چگونه می تواند آنرا به دانش آموزان خود بیاموزد.
معلمی که امروز یا مجبور است دو شغل داشته باشد و یا باید تا بوق سگ به تدریس بپردازد واگر هم ناراضی بود می تواند از وزارتخانه آقای وزیر برود ؛ حتی فرصت تدریس درس خودش را ندارد تا چه رسد به آموزش هنجار.
بعد از جناب معاون مسئول آموزش اداره صحبت کرد.آمار قبولی هنرستان را مایه افتخار شهر دانست ؛ از زحمات بی دریغ ما (معلمان) تشکر کرد.هر چند همه ما می دانستیم زحمت قبولی بیش از آنکه بر دوش ما باشد ؛ بر دوش مراقبان جلسه بوده که تمام مدت چشمان خود را بسته اند تا فساد آمارهای دروغی رانبیند ؛ اما سکوت کردیم و همه با هم مثل خر وشاید هم بیشتر کیف کردیم.
صحبت نهایی بر دوش مدیر بازنشسته هنرستان افتاد. افتخار کرد که در سالی باز نشسته شده که هنرستان بیشترین قبولی را داشته است. (این هنر همه ماست که برای کسب افتخار بی ربط ترین مسائل را به یکدیگر ربط می دهیم.) از بازنگری افکارش بعد از بازنشستگی گفت و اینکه از همکاری آموخته است که میتوان هر چند از لحاظ فکری مخالف بود اما کار را درست انجام داد و قبولی صددر صد گرفت.اما نیاموخته بود که آن همکار هر سال برای یک تشویقی خود را مراقب امتحانات نهایی می کند تا قبولی همه شاگردانش را تضمین کند ؛ و بدتر از آن نیاموخته بود که زمان فهم برخی مسائل از فهم خود مسئله مهمتر است.
بیرون که می آیم متوجه گریه اش می شوم.اشک گونه هایش را پوشانده ؛ به من نزدیک می شود.
چادرش را کنار می زند و در حالی هق هق گریه اش امانش نمی دهد ؛ پایش را نشانم می دهد.
میبینم و فکر می کنم اگر پایش را خم کند پاچه شلوارش پاره می شود.نگاهش می کنم.
قیافه اش به معتادها می خورد. می روم و اندکی که دور می شوم طاقت نمی آورم.
بر می گردم و پیدایش می کنم.پول را که می گیرد با عجله می رود.
گمان می کنم می رود تا خودش را بسازد و هنوز در این فکرم که کارم درست بود یا نه؟
خصلت آدمی این است که بیش از هر چیزی به هدف خود می اندیشد.
نتیجه : اخلاق را به فراموشی خواهد سپرد.
فردا خود هدف خواهد شد و حاصلی جز رنج نخواهد داشت.
وقتی رابطه تون با آقای رییس خوب باشه ؛ حتی اگر هم مستخدم هنرستان هم باشید:
۱.می توانید به عنوان مسئول خرید هنرستان هم کار کنید.
۲.برای شما علاوه بر اضافه کاری یک شیفت ؛ اضافه کاری شیفت بعد از ظهر هم حتی اگر تو هنرستان هیچ خبری هم نباشد رد می شود.
۳.می توانید انبار هنرستان را به عنوان آغل گوسفندانتان استفاده کنید.
۴.می توانید در فاکتور های خرید دست ببرید و وقتی مسئول خوابگاه از شما توضیح خواست ؛ او را از هنرستان اخراج کنید.
۵.می توانید فروشگاه هنرستان را کفتر خانه خود کنید.
۶.ماشین هنرستان ۲۴ ساعته در اختیار شما باشد و غذای خوابگاه را برای خانواده خود سرو کنید.
۷.مطمئن باشید آخر سال نامه ای مبنی بر زحمات بی شائبه شما نوشته خواهد شد و از همه خواهند خواست که زیر آن را امضا کنند و برای ریاستهای بالاتر فرستاده خواهد شد.
در اولین نگاه وقتی به هنرستان نزدیک میشوم ؛ پارچه زرد روی دیوار هنرستان نگاهم را می دزدد. "افتخار آفرینان هنرستان آیت ا... خامنه ای".چشمم به اسامی دانش آموزانی می افتد که در کنکور کاردانی قبول شده اند.اسامی دانش آموزان مکانیک (شاگردانم) را می خوانم.تعجب می کنم.آنهایی را که حتی تصورش را نمی کردم مشهد قبول شده اند.وقتی می بینمشان می پرسم و به راحتی می گویند تقلب کرده اند.مثل جالبی ساخته اند.
یکی از دانش آموزان روز قبل از سر کارش به بجستان می آید و می گویند در گاوداری کار می کرده است.میخندند و می گویند فلانی از گاوداری به ثامن.
با اینکه همه مسیولان می دانند که بازار تقلب در آزمون کاردانی شهر داغ است نه تنها چیزی نمی گویند بلکه کسانی را مراقب می گذارند تا در چشم پوشی استاد باشد. می خواهند آمار بالا ببرند.
احتمالن تولید علممان و نوآوریهایمان نیز همینگونه است.