افسانه جومونگ به پايان رسيد و بينندگان بسيار خود را از شر دنبال كردن ماجرا راحت نمود.
افسانه اي كه چندان هم افسانه نيست.
حكايت فيلم اگر چه شباهت كامل با آنچه اسراييل غاصبش مي خوانند نداشت اما بي شباهت با آن هم نبود.
قومي زجر كشيده و پراكنده در سرزمين هايي پهناور براي رهايي از رنج و درد به مبارزه براي تشكيل
حكومت در سرزمين آبا و اجدادي خود مي پردازد.قومي كه خود را برگزيده خداوند مي داند و براي
دشمنان خود عذاب آسماني نازل مي كند.اگر چه در جنگ هايي كه در فيلم رخ مي داد از سربازان به
تهديد سرباز شده و زنان و كودكان و صحنه هاي خونبار و متاثر كننده جنگي واقعي خبري نبود و
مرگ هاي آن راحت وسريع و بي هيچ جان كندني رخ مي داد ؛ اما در آن قوم برگزيده با كشف سلاح
فولادي و بمب هاي دود زا و آتش زا جنگي نابرابر را با اقوام ديگر سرزمين ها رقم ميزد.
اين جنگ بر عليه همه كساني بود كه درسرزمين پدري قوم برگزيده سكني گزيده باشند و تنها جايي
كه مورد حمله واقع نشد ، سرزميني بود كه رهبران قوم در آن رشد يافته بودند.جنگي كه در پايان
فيلم هم با فرمان حمله پايان نپذيرفت.
آنچه ماند جعبه اي جادويي است كه مي تواند ملتي را به پاي خود بكشاند و كار برخي را به آنجا برساند
كه براي سلامت يافتن و پيدا شدن و ... بازيگر فيلمي به نذر و نيازو پخت آش نذري بپردازند.جعبه اي
كه مي تواند با محتواي بي ارزشش هر كجي را راست و هر باطلي را حق بنماياند و مردمي افسانه اي
را جادو كند تا همزمان كه براي بازيگر فيلمي هورا مي كشند خواستار محو بازيگر دنياي واقعي شوند
بي آنكه تناقضي در تفكر و رفتار خود ببينند و سوالي كوچك از خود بپرسند.